تبلیغات
یاد و خاطره شهدای اسلام گرامی باد

یاد و خاطره شهدای اسلام گرامی باد
الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
قالب وبلاگ

سلام دوستان عزیز

نمیدونم چرا هر موقع مطلب یا خاطره یا عکسی از شهید بزرگوار محمد ابراهیم همت میخونم و یا میبینم  یه حس دلتنگی غریبی سراغم میاد، وجودمو با خودش میبره . انگار که من و این شهید بزرگوار دوستان صمیمی و جون جونی هم بودیم. انگار همیشه کنار هم بودیم و حالا دیگه ایشون کنارم نیست ( البته شهدا همیشه زندن و یادشون همیشه برای ما گرامیه )

دوستان بزرگوار ، شهید همت ویژگیهایی داشتن که ایشون رو فردی بالغ و بلند مرتبه از لحاظ بعد روحی و معنوی میکرد. طوری که با گذشت چندین سال از شهادت ملکوتیشون هر وقت کسی سراغ خاطرات جنگ و شهید همت میره احساس نزدیکی خاصی به ایشون میکنه و سعی میکنه در زندگی روزمره از ایشون الگو برداری کنه.( البته این ادعا ممکنه در مورد بنده حقیر محکمتر باشه ).

به هر حال دوستان نوجووون و جوون من ، بیایید زندگیمونو طوری برنامه ریزی کنیم که همیشه از شهدا و ائمه اطهار  الگو بگیریم .

فراموش نکنیم که ما نوجوونا و جوونای ایران عزیز همواره مورد هجوم دشمنان و از خدا نترسان قرار داریم طوری که دشمن از هر طریق ذهن من و شما رو هدف قرار داده و از این طریق داره به کشور و ملت عزیز ایران ضربه میزنه ، پس بیایید بیشتر مراقب خودمون باشیم. انشاالله

دو خاطره از شهید همت

رفته بودم خط دیدنش.کفش هایش پاره شده بود، اما کفش های لشکر را نمی گرفت. می گفت مال بسیجی هاست.برای کاری رفتیم شهر… گفتم اگر خواهشم را رد کنی ناراحت می شوم. برایش یک جفت کفش ورزشی خارجی خریدم.چیزی نگفت!میان راه یک بسیجی را سوار کرد،پرسید: این طرف ها چکار می کردی. توضیح داد کفش ها یش پاره بوده و آمده بود یک جفت کفش بگیرد، اما قسمت نبوده. حاجی نگاهی به من کرد و بعد کفش ها را داد به جوان بسیجی. جوان خواست پولش را بدهد.قبول نکرد.گفت برای صاحبش دعا کن. گفتم حاجی خودت هم نیاز داشتی! گفت من الان فرمانده ام، اگر این بار سنگین فرماندهی را از دوش من بردارند،من هم می شوم مثل اون بسیجی،اون وقت می توانم جلوی بقیه از این کفش ها پایم کنم....


همرزم شهید


*****************************************************


چمشمش که به بچه ها و سنگر ها می افتاد، دیگر حواسش به هیچ چیز نبود. یک روز بیشتر از عروسی مان نگذشته بود.می رفتیم پاوه ،هر جا می رسید پیاده می شد و با بسیجی ها حال و احوال می کرد. وقتی پیاده شد،چند نفر که بیرون بودندجلو دویدند، شروع کردن بدن و لباس حاجی را دست کشیدن و بویدن. باران روی بدن حاجی سر می خورد،باد گیرش را هم از توی ماشین بر نداشته بود.یکی شان انگار همت پدرش باشد،شانه و دست او را بوسید و با دلتنگی گفت:این چند روزی که نبودید سنگر مون را آب گرفت خیلی اذیت شدیم. حاجی با حوصله گوش می داد. دست هایش را از دو طرف قلاب کرده بود پشت آنها انگار می خواست همه شان را در حلقه دو دستش جا دهد..


همسر شهید





طبقه بندی: بصیرت، معرفت، حکمت،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1391 ] [ 18:54 ] [ مهدی دوستدار شهدا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز این وبلاگ رو با کمک دوستان عزیزم
راه اندازی کردم و هدف از این کار آشنایی و همدلی با سایر
دوستان منتظر ظهور وکسب معرفت دینی و معنوی جهت آمادگی
برای ظهور آقا امام زمان عجل الله وهمچنین گرامیداشت یاد و خاطره
شهدای عزیز ایران اسلامی است
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




فال حافظ






بک لینک , قالب بلاگفا