تبلیغات
یاد و خاطره شهدای اسلام گرامی باد

یاد و خاطره شهدای اسلام گرامی باد
الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
قالب وبلاگ

سلام دوستان عزیزم

امروز تو اینترنت به خاطره ای جالب برخورد کردم که در عین جالبی یه نکته جالب توش بود

 بد نیست شما هم این خاطره رو بخونید.

با ذکر صلوات برای تعجیل در ظهور آقا امام زمان و سلامتی رهبر عزیزمون به ادامه مطلب برید

به گزارش «گروه حماسه و مقاومت» خبرگزاری فارس، ظهر بود. توی ارودگاه «تكریت 2»، هنوز نیم ساعت نگذشته بود كه كار بازجویی برای دهمین بار شروع شد. هربار كه از نقطه‌ای به نقطه دیگر برده می‌شدیم، پیش از این‌كه دست‌هایمان را باز كنند، لقمه نانی بدهند، كار استنطاق آغاز می‌شد. باید ریز‌به‌ریز جزئیات گذشته خودمان را برای بازجوهای سمج و وحشی می‌گفتیم. دستشان را خوانده بودیم و سركار می‌گذاشتیم‌شان، اما تا استاد شدن خیلی فاصله بود تا پس از بازجویی كم‌تر كتك بخوریم.

عراقی‌ها به رزمنده‌های كم‌سن و سال به‌شدت حساس بودند، زیر هجده سال را بدجوری می‌زدند. خشمشان این بود كه این بچه‌ها با سن كم آمده‌اند برای دفاع و شده‌اند «حرس الخمینی». به تناسب رسته‌ها، تنبیه‌ها هم بالا می‌رفت؛ پاسدار، بعد بسیجی. اگر فرمانده بسیجی بودی كه واویلا بود، حالت را جا می‌آوردند. برای همین بیش‌تر بچه‌ها سنشان را با توجه به قد و هیكلشان بالا می‌گفتند.

«شعبان صالحی» فرمانده گروهان یك از گردان «یارسول(ص)» گوش‌هایش را تیز كرده بود كه بفهمد عراقی‌ها چه سؤالی می‌كنند و بچه‌ها چه جوابی می‌دهند، چرا آخر بازجوی این‌قدر مشت و لگد و كابل و باتون می‌زنند، بعد طرف را هل می‌دهند تو و كشان ‌كشان یكی دیگر را می‌برند.

صالحی می‌دانست كه اگر لو برود، چه بلایی سرش می‌آورند. آخرین سؤال عراقی‌ها كه منجر به خشونتشان می‌شد، نوع رسته بچه‌ها بود. هركدام به تناسب رسته، كتك می‌خورند.

اولی گفت: «من تیربارچی بودم.»

حسابی زدنش.

دومی گفت: «من خدمه تانك بودم.»

بد‌جوری زدنش.

سومی گفت: «امدادگرم.»

با مشت و لگد افتادند به جانش.

چهارمی گفت: «آرپی‌چی‌زن.»

و هر كه چیزی می‌گفت، كتك مفصلی از عراقی‌ها می‌خورد. شعبان با خودش فكر كرد و به‌ ما گفت: «بچه‌ها! نوبت من كه شد، می‌گویم كلاش دارم. كلاش از همه سلاح‌ها كوچك‌تر است، در نتیجه كم‌تر كتك می‌خورم.»

طولی نكشید كه نوبت شعبان شد. چون نزدیك بودیم، صدایش را می‌شنیدیم. ما كه از نیروهای شعبان بودیم، منتظر بودیم، ببینیم چه بلایی سرش می‌آید و آیا این كلاشینكف نجاتش می‌دهد یا نه؟ آخر بازجویی بود و پاسخ سرنوشت‌ساز. سرباز عراقی ازش پرسید: «اسلحه‌ات چی بود؟»

شعبان یك كلام گفت: «كلاشینكف.»

نفس‌ها در سینه حبس شده بود. از قیافه حق به جانبش معلوم بود كه تو دلش بشكن می‌زند. تا گفت كلاش، سرباز عراقی مشت محكمی به صورت شعبان زد و سرباز دیگری فریاد زنان دوید طرف كمپ فرمان‌دهی ارودگاه و هی داد می‌كشید: «فرمانده! فرمانده، فرمانده.»

ما همه گیج شده بودیم. خدایا چه شده است؟ یك‌ مرتبه از كمپ فرمان‌دهی یك عالمه قلچماق ریختند و با مشت و لگد افتادند به جان شعبان و به قصد كشت، زدنش. بعد دستانش را بستند و او را بردند. چند دقیقه بعد، با سر و صورت خونی و زخمی آوردنش. ولو شد و ما همه زدیم زیر خنده كه كلاش عجب نانی برایت پخت! بی‌رمق و بی‌حال ‌نالید و گفت: «نگویید كلت دارم كه اگر بگویید، می‌بندتان به تانك.»

او می‌نالید و ما می‌خندیدیم. بعد فهمیدیم كه اسلحه كلاش از دید عراقی‌ها مال فرمانده است و اگر بگویی كلت، فكر می‌كنند كه تو فرمانده لشكری و می‌برندت استخبارات.

هنوز كار بازجویی تمام نشده بود و یكی ‌یكی بچه‌ها را برای بازجویی بیرون می‌بردند. نوبت پیرمردی شد. شصت‌و‌پنج سالی داشت، بی‌سواد و شوخ‌طبع بود. ازش پرسیدند: «اسلحه تو چه بود؟»

پیرمرد گفت: «من امدادگر بودم، سقا بودم، آب می‌دادم به یاران حسین(ع).»

این‌ها را با حال و هوای خاصی گفت. عراقی‌ها شروع كردند به كتك زدن. پیرمرد مدام زیر شلاق، زیر مشت و لگد و زیر باتون داد می‌زد: «دخیل الخمینی!... دخیل الخمینی!»

عراقی‌ها بدجور می‌زدنش و از این مقاومتش خشمگین‌تر می‌شدند. هرچه می‌زدن، او همین را می‌گفت. ما همه مات و حیران مانده بودیم كه خدایا این پیرمرد چه‌قدر عاشق امام است. به او حسودیمان شد. عراقی‌ها خسته شدند، یكی پیرمرد را نگه داشت و دیگری با مشت، چنان توی دهان پیرمرد كوبید كه تمام دندانش خرد شد و خون از لبش فواره زد. هلش دادند سمت ما و او با همان دهان پر خون، دوباره رو كرد به عراقی‌ها و داد زد: « دخیل الخمینی!...»

یكی با لگد، طوری به او زد كه پهن شد توی بغل ما. صورت و دهان پیرمرد را پاك كردیم و گفتیم: «عجب آدمی هستی! چه‌قدر دخیل الخمینی می‌كنی؟ داشتند می‌كشتنت. برای چی این همه می‌گفتی؟»

پیرمرد گفت: «توی تلویزیون خودمان دیدم كه هر وقت اسیر عراقی می‌گیرند، دخیل الخمینی كه می‌گوید، بهش آب می‌دهند.»

بچه‌ها از خنده روی زمین ولو شدند، حالا نخند، كی بخند. پیرمرد توی تلویزون دیده بود كه عراقی‌ها موقع اسیر شدن، دست‌هایشان را بالا می‌برند و دخیل الخمینی می‌گویند، گمان كرده بود این دخیل الخمینی، بین‌المللی است و هر كه، هر كجا اسیر شد، باید دستش را ببرد بالا و همین را بگوید. خنده‌بازاری بود. پیرمرد هم می‌خندید و می‌گفت: «ای بابا! من موقعی كه اسیرم شدم، دستم را بالا بردم و داد زدم، دخیل الخمینی، دخیل الخمینی و این‌ها هی من را زدند نامردها.»



نویسنده : غلامعلی نسائی


[ چهارشنبه 29 تیر 1390 ] [ 00:07 ] [ مهدی دوستدار شهدا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز این وبلاگ رو با کمک دوستان عزیزم
راه اندازی کردم و هدف از این کار آشنایی و همدلی با سایر
دوستان منتظر ظهور وکسب معرفت دینی و معنوی جهت آمادگی
برای ظهور آقا امام زمان عجل الله وهمچنین گرامیداشت یاد و خاطره
شهدای عزیز ایران اسلامی است
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




فال حافظ






بک لینک , قالب بلاگفا