تبلیغات
یاد و خاطره شهدای اسلام گرامی باد

یاد و خاطره شهدای اسلام گرامی باد
الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
قالب وبلاگ

نقل خاطرات افسران عراقی كه در جنگ حضور داشتند، تازگی خاصی دارد. زیرا شما نیز می توانی از دیدگاه دشمن خود نیز آگاه شوی. این مطلب دست نوشته یكی از درجه داران عراقی است كه در شب آخر عملیات بیت المقدس و همچنین اتفاقاتی است كه بعد از آن در عراق افتاده . . . .

**شب آزادسازی در خرمشهر چه گذشت؟

بعد از اینكه نیروهای اسلامی توانستند گروه‌های پیشرو ما را نابود كنند تمام نیروی خود را در منطقه به كار گرفتند و همان شب از دیوار دفاعی به درون شهر رسیدند. در آغاز نیروهای ما به دلیل ضعف روحیه خود را تسلیم می‌كردند. همین‌ها بودند كه ایرانی‌ها را به مناطق مین‌گذاری شده و انبارهای اسلحه و مهمات، همچنین به طرف واحدهایی كه نه می‌خواستند تسلیم شوند نه درگیر، راهنمایی كردند. این وضعیت در تمام طول شب ادامه داشت. هزاران سرباز مضطرب عراقی در خرمشهر به این سو و آن سو می‌رفتند بی آنكه بدانند چه باید بكنند؟

اما گروهی دیگر از سربازان به همراه افسران با تمام قوا می‌جنگیدند چون فكر می‌كردند اگر دستگیر شوند اعدام خواهند شد. افسران این فكر را در سربازان جا انداخته بودند كه اگر از این مهلكه نجات پیدا كردیم به شما پاداش حسابی خواهیم داد. سرتیپ " خمیس‌الدلیمی " به 3 زن عرب تجاوز كرده بود و افسران دیگر نیز همچون او دست به اعمال شنیعی زده بودند.برای همین از عاقبت خود سخت می‌ترسیدند و می‌دانستند سرنوشتی جز مرگی فجیع در انتظارشان نیست. مقاومت این گروه چند دلیل داشت فرار از اسارت، فرار از مرگ، ترس از خشم صدام.

صبح روز بعد 24/ 5/ 1982 از سوی فرماندهی خرمشهر دستور حمله به نیروهای اسلامی صادر شد كه باید در ساعت 7 همان روز صورت می‌گرفت. دستور این بود كه واحدهای محاصره شده در خرمشهر محاصره را در هم شكنند و به پیشروی ادامه داده به لشكری كه از شلمچه به سوی خرمشهر عازم بودند بپیوندند. این فرمان در حالی صادر شد كه روحیه سربازان ما بسیار ضعیف بود و نسبت به عاقبت جنگ بدبین بودند. فرماندهان بر نفرات خود تسلط كافی نداشتند و به دلیل درهم شدن واحدها نمی‌شد سرباز یك گروهان را از سرباز گروهان دیگر تشخیص داد.




از طرف دیگر، در داخل شهر اسلحه و مهمات هم نداشتیم. نفربرها هم از كار افتاده بودند و هیچ كس جرات نداشت آنها را به حركت اندازد. تفنگ‌ها هم كار نمی‌كرد. سربازانی كه تازه به خرمشهر اعزام شده بودند نه از نقشه شهر اطلاعی داشتند نه از میدان‌های مین. از نظر نظامی هم این حمله كه باید از درون شهر آغاز می‌شد كار صحیحی نبود چون خرمشهر بیشتر حالت دفاعی داشت تا حالت هجومی. به هر حال بنا به درخواست فرماندهی دست به حمله زدیم. از دستگاه‌های مكانیزه و زرهی هم استفاده كردیم. با اینكه سربازان نسبت به این جنگ بی‌میل بودند در برابر تانك‌ها می‌دویدند. شاید برای اینكه از شدت نومیدی دست از جان شسته بودند. تلفات زیادی دادیم در حالی كه چند متر بیشتر نتوانستیم پیش برویم چون نیروهای اسلامی راه‌ ها را بسته بودند. به سرگرد " عبدعلی حسین العبودی " كه فرمانده گردان سوم از تیپ 44 بود،‌گفتم: تكلیف چیست؟

سرگرد به گریه افتاد و گفت: اگر تسلیم نشویم همه نابود می‌شویم.

یك ساعت بعد كه به پناهگاه رسیدیم با جسد او مواجه شدم. می‌گفتند كه او خودكشی كرده؛ تیری به سرش اصابت كرده بود. باور نكردم ، ستوان خالد الدلیمی هم گفت: یكی از سربازها او را كشت چون نمی‌خواست خود راتسلیم كند.


**درگیری در بندر خرمشهر

نزدیك ساعت 1 تانك‌های نیروهای اسلامی به سوی مناطق استقرار ما پیشروی كردند كه با آتش سلاح‌های ما مواجه شدند. آنها هم نیروهای محاصره شده ما را هدف آتش قرار دادند.در این محل پناهگاه بزرگی وجود داشت كه تمام افسران رده بالا در آن جمع شده بودند و اگر یك موشك ایرانی به آنها اصابت می‌كرد مصیبتی بزرگ بر ما وارد می‌شد.


نیروهای ایرانی هم از این پناهگاه آگاهی كامل داشتند و سعی می‌كردند به سوی این پناهگاه شلیك نكنند چون از نیروی موجود در آن باخبر بودند و می‌خواستند این گروه را به اسارت درآورند.

پس از این درگیری، ایرانی‌ها با بلندگو از افسران خواستند خود را تسلیم كنند سپس یكی از آنها كه به زبان عربی مسلط بود به پناهگاه آمد و با افسران به گفت‌وگو نشست.
این افسران بیشتر با لشكر 11 تماس گرفته كسب تكلیف كرده بودند. به آنها دستور داده شده بود تسلیم نشوند وقتی مذاكره به بن‌بست رسید فرماندهی دستور داد همه خودكشی كنند، فرماندهی این دستور را از قول صدام ذكر می‌كرد. این دستور، افسران را به دو گروه تقسیم كرد:

- گروه اول به فرماندهی سرهنگ ستاد ناظم‌الخیاط كه تصمیم گرفتند خود را به نیروهای اسلامی تسلیم كنند.

2- گروه دوم كه آمادگی خود را برای مقاومت تا دم مرگ اعلام كردند. رهبری این گروه به عهده سرگرد ستاد خیل ابراهیم و سرهنگ دوم ستاد قحطان ابراهیم بود.


اما سرتیپ ستاد خمیس مخلف عبدالرحمن بین این دو گروه سرگردان مانده بود و نمی‌دانست چه تصمیمی بگیرد پس از اینكه سرباز ایرانی بدون گرفتن جواب قطعی برگشت، افسران سرهنگ ستاد ناظم‌الخیاط را مزدور و پشتیبان نیروهای اسلامی معرفی كردند و مدعی شدند كه او باعث شده آنها به محاصره نیروهای اسلامی درآیند.

سرگرد دخیل با فرماندهی تماس گرفت. و آنها را از شرایط موجود آگاه كرد. فرماندهی عراق برای دفاع از افسران محاصره شده تعدادی قایق از منطقه ام‌الرصاص به بندر فرستاد اما قایق‌ها نتوانستند كاری از پیش ببرند. بعضی از آنها غرق شدند و برخی دیگر نتوانستند خود را نجات دهند.

فرماندهی، یك هلی‌كوپتر حاوی مهمات و مواد غذایی به منطقه اعزام كرد اما این كمك‌ها به دست نیروهای اسلامی افتاد. آن گروه از افسران كه در آغاز موافق تسلیم نبودند از حرف خود برگشتند و خواستند خود را تسلیم كنند. این هنگامی اتفاق افتاد كه نیروهای ایرانی بندر را به طور كامل تصرف كردند و قوای زرهی ایرانی اطراف پناهگاه را محاصره كرد.در این پناهگاه به جز چند افسر رده بالا، فرماندهان گردان و خبرگزاران اسناد محرمانه نقشه‌های میادین و نقشه‌های دفاعی شهر نیز نگهداری می‌شد. در یكی از اسناد آمده بود كه اگر شهر به تصرف نیروهای اسلامی درآمد باید با خاك یكسان شود و نیروها برای تخریب شهر هیچ ابایی حتی از به كارگیری سلاح‌هایی كه از سوی مجامع بین‌المللی تحریم شده است،‌ نداشته باشند.

**روز 24/ 5/ 1982

نیروهای اسلامی در این روز وارد خرمشهر شدند. نخست سپاهی‌ها آمدند. سپس تیپ زرهی و كامیون‌ها وارد شدند. سربازان عراقی خود را در كوچه‌ها، خیابان‌ها و خانه‌ها پنهان می‌كردند. عده‌ای از آنها در همان حال طلا‌، نقره و بسیاری اشیای دیگر را به سرقت می‌بردند. بی‌آنكه بدانند آنها را كجا مخفی نگه دارند. آنها در پی پناهگاه به این سو و آن سو می‌دویدند. درحالی كه گلوله‌های ایرانی‌ها دنبال آنها بود. شهر مملو از اجساد سربازان عراقی، نفربرهای سوخته و سلاح‌های از كار افتاده بود. تعداد زیادی از نیروهای ما كه به اسارت درآمده بودند به پشت جبهه ایرانی‌ها منتقل شدند. لباس‌هایشان پاره شده بود. بدون كفش بودند و خون از بدن‌های زخمی‌شان جاری بود. عده‌ای از افسران رده بالا هم كه درجه نظامی خود را پنهان كرده بودند سعی می‌كردند از این وضع فرار كنند.


در روز 24/ 5/ 1982ایرانی‌ها توانستند به طور كامل شهر را به تصرف درآورند. خبر سقوط خرمشهر، ضربه سنگینی بر فرماندهی ما به شمار می رفت چون خرمشهر برگ برنده فرماندهی عراق بود.


عبدالجواد زنون- مسئول اطلاعات نظامی- در مورد خرمشهر گفته بود: با داشتن خرمشهر می‌توانیم تمام گفت‌وگوهای آینده را به نفع خود تمام كنیم. اما نیروهای اسلامی با نقشه‌های خود دنیا را غافلگیر كردند چون ما هرگز فكر نمی‌كردیم نیروهای ایرانی از سمت شمال پیشروی كنند. به ویژه از راه عبوری شماره یك چون این منطقه، منطقه ظاهری پوشیده از آب بود. ما فكر نمی‌كردیم ایرانی‌ها از سمت سدة‌التعادتی به ما حمله كنند چون در این منطقه بهترین تیپ‌ها مستقر بودند. نكته دیگر این كه منطقه پوشیده از مین و سیم‌های خاردار و آب بود. طوری كه این دو محور در نقشه‌های نظامی ثبت نشده بود. ما كه گمان می‌كردیم ایرانی‌ها از طرف كارون حمله می‌كنند تمام امكانات خود را در این منطقه مستقر كردیم اما غافلگیر شدیم.

ایرانی‌ها در مخفی نگه داشتن راه عبوری خود موفق بودند طوری كه راه‌های عبوری آنها دور از چشم نیروهای ما چه زمینی و چه هوایی بود. بر همین اساس توپخانه‌ ما هم نتوانست نقش فعالی داشته باشند. همچنین ایرانی‌ها توانستند پل‌های نظامی خود را از چشم ما مخفی نگه دارند آنها این پل‌ها را همسطح آب ساخته بودند.
ایرانی‌ها در آغاز پیشروی خود بسیار موفق عمل كردند و توانستند بدون درگیری شدید تا جاده اهواز- خرمشهر پیش بیایند. سپس نیروهای خود را جمع كردند و توانستند در منطقه سدة‌التعادتی ضربه سنگینی بر نیروهای ما وارد آورند.

**چگونه از خرمشهر نجات یافتیم؟

در 24 /5 پس از سقوط خرمشهر، عده‌ای از واحدهای ما توانستند فرار كنند. من سوار یك نفربر شدم كه در آن جسد تعدادی افسر قرار داشت. اجساد را از نفربر بیرون انداختم و حركت كردم و خود را با آن كه ایرانی‌ها همه جاده‌ها را بسته بودند تا نزدیكی اروند رود رساندم. درجه نظامی‌ام را هم كندم. سربازها فكر می‌كردند من هم سربازم برای همین در طول راه به افسرها دشنام می‌دادند و آنها را لعنت می‌كردند. یكی‌شان گفت:

این سگ‌ها بودند كه باعث درگیری ما شدند.

وقتی به كنار اروند رود رسیدیم به آنها گفتم: تمام راه‌ها توسط نیروهای اسلامی بسته شده.


یكی از سربازها گفت: پس باید از اروند رود بگذریم.


گفتم: من شنا بلد نیستم.


یكی‌شان گفت: ما كمك می‌كنیم.


لباس‌هایمان را درآوردیم. ناگهان یك موشك به نفربر اصابت كرد و آن را سوزاند. شروع كردیم به شنا كردن. گلوله‌های دو طرف از بالای سرمان رد می‌شد. برزخ عجیبی بود. بمبی در نزدیكی ما منفجر شد و یكی از سربازها را بلافاصله غرق كرد.بعد از یك ساعت به آن سوی اروند رود رسیدیم. همه نیروهای ما در حال عقب‌نشینی بودند هیچ كس به فكر دیگری نبود زخمی‌ها به حال خود رها شده و كشتگان با سلاح خود در میان گل و لای افتاده بودند. تعدادی نفربر، ‌سلاح‌ و مهمات را به مناطق دیگر انتقال می‌دادند. خود را داخل یكی از آنها انداختم كه با سرعت زیاد حركت می‌كرد، نمی‌دانستم كجا می‌رود. عده‌ای سرباز در میان مهمات مشروب می‌خوردند. در منطقه النشوه نفربرها و سربازان زیادی جمع شده بودن چون در آنجا فقط یك راه عبور وجود داشت كه همه می‌خواستند از آن عبور كنند.

به هر حال نفربرها حركت‌ كرد. خود را خالی از حس و حیات احساس می‌كردم و آرزو می‌كردم ای كاش موجودی بی‌جان بودم تا از دست حكومت صدام در امان بمانم. به النشوه رسیدیم. عده‌ای سرباز در پایگاه بودند. سرهنگ علی حنتوش به من گفت: خدا را شكر كه شما سالم هستید چرا كه ما نام شما را در لیست مفقودالاثرها نوشته‌ایم.

در روز 26/ 5 تمام تیپ‌هایی كه سالم مانده بودند عقب‌نشینی كردند. روز بسیار بدی بود چون فرماندهی نظامی دستور اعدام زیدان نشانه شجاعت اعطا كردند. سرهنگ احمد به دلیل زخمی‌شدن با عصا راه می‌رفت. به من گفت: آرزو داشتم فرمانده منطقه باشم. اما مین به من خیانت كرد.


لبخندی زدم و گفتم: فكر می‌كنم نشان شجاعت برای ما خیلی زیاد است.


او برایم تعریف كرد: هنگام توزیع نشان شجاعت، صدام گفت: من از مقاومت شما در خرمشهر راضی نیستم. این نشان‌ها برای سرپوش گذاشتن به تلفات ما در مقابل افكار عمومی است. كاش كشته می شدید و عقب‌نشینی نمی‌كردید. او خشمگین به ما نگاه كرد. بعد به طرف‌مان تُف انداخت و گفت: چهره ما و چهره تاریخ را سیاه كردید. چرا از سلاح‌های شیمیایی استفاده نكردید؟ من آرام نمی‌شوم تا روزی كه سرهای شما را زیر چرخ تانك‌ها ببینم. صدام حرف‌های زیادی زد كه همه آنها را نمی‌توانم بازگو كنم. در این هنگام به سنگدلی صدام پی بردم. شاید در آن زمان خواست خدا همراه ما بود كه توانستیم از چنگ صدام نجات پیدا كنیم چرا كه او به حدی ناراحت و عصبی بود كه لیوان آبی كه در دستش بود روی زمین كوبید و ذرات خرد شده لیوان را به سمت ما پاشید. سپس یكی از لیوان‌های مقابل خود را روی میز كوبید كه خرده‌های آن در سالن پخش شد. بعد فریاد زد: ای وای خرمشهر از دست رفت. دیگر چطور می‌توانیم آن را پس بگیریم؟ در این موقع سرتیپ ستاد ساج الدلیمی برخاست و گفت: ببخشید قربان... صدام خشمگین به اونگاه كرد و گفت: خفه شو احمق ترسو. همه‌تان ترسویید و باید اعدام شوید.


من خود را برای مرگ آماده كردم و در دل گفتم ای كامل، ای پسر جابر. امشب خواهی مرد و جسدت هم گم وگور خواهد شد.صدام فریاد زد: چرا به آنها شیمیایی نزدید؟ یكی از افسران گفت: قربان در این صورت سلاح شیمیایی بر سربازان خودمان هم اثر كرد چون ما نزدیك دشمن بودیم . صدام فریاد زد: به درك آیا خرمشهر مهم‌تر بود یا جان سربازان، ای مردك پست. او یكسره دشنام می‌داد. آن قدر كه به این نتیجه رسیدم این مرد بویی از آدمیت نبرده است. وقتی سرتیپ ستاد نیبل‌الربیعی شروع به صحبت كرد؛ فكر كردم صدام او را می‌بخشد اما تا صحبت‌های او تمام شد صدام كفش خود را درآورد و به طرف او پرتاب كرد. كفش او میان صف افسران رفت. محافظان بعدا كفش را به صدام برگرداندند.


او در پایان سخنانش گفت: من درمقابل خود مرد نمی‌بینم. به خدا قسم كه همه‌تان از زن كمترید. زن‌های عراقی از شما برترند. باز به صورت ما تف انداخت و رفت. محافظانش شروع كردند ما را با چوب زدن. این در حالی بود كه افسران عالی‌رتبه گریه می‌كردند و می‌گفتند زنده باد صدام.


بعد از پایان جلسه محافظین صدام ما را ترسو خواندند و به ما دشنام دادند. با خود گفتم ترسو كسی است كه از میدان نبرد فرار كند. شما ترسویید كه در هیچ نبردی شركت نكرده‌اید.
در راه بازگشت به خانه كه در منطقه زبونه بغداد است شنیدم كه مردم از پیروزی نیروهای اسلامی و شكست ارتش ما سخن می گویند. روزنامه‌ها هم نوشتند كه ارتش ما به دستور فرماندهی از خرمشهر عقب‌نشینی كردند. این تبلیغ به حدی گسترده بود كه افكار عمومی مردم را متوجه خود كرد و مردم این گفته را باور كردند.
با خود گفتم: نجات واقعی در فرار از جنگ نیست بلكه در رهایی از نشان شجاعت است كه برای من حكم نشان مرگ را دارد.



* خاطرات كامل جابر (یكی از افسران رژیم بعث)


[ پنجشنبه 31 شهریور 1390 ] [ 23:59 ] [ مهدی دوستدار شهدا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز این وبلاگ رو با کمک دوستان عزیزم
راه اندازی کردم و هدف از این کار آشنایی و همدلی با سایر
دوستان منتظر ظهور وکسب معرفت دینی و معنوی جهت آمادگی
برای ظهور آقا امام زمان عجل الله وهمچنین گرامیداشت یاد و خاطره
شهدای عزیز ایران اسلامی است
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




فال حافظ






بک لینک , قالب بلاگفا