تبلیغات
یاد و خاطره شهدای اسلام گرامی باد

یاد و خاطره شهدای اسلام گرامی باد
الهم صل علی محمد وآل محمد وعجل فرجهم
قالب وبلاگ

به این خدّام حرم بگویید در داخل حرم و دور ضریح داد و قال نکنند. ملائکه‌های آسمان می‌آیند اینجا و دور ضریح آمد و رفت می‌کنند. اینها که داد می‌زنند آنها ناراحت می‌شوند.
 

آیت الله مسعودی تولیت قبلی آستان حضرت معصومه(س) درباره احوالات آیت الله بهجت(ره) و توجه ویژه این عالم ربانی به آن آستان مقدسه، سخنان و خاطراتی را تعریف کرده است که به مناسبت دهه کرامت آن را در ادامه می‌خوانید:

یک روز از همین صحن حضرت معصومه با استاد مصباح یزدی می‌گذشتم به آقای مصباح گفتم که ما این آقای شیخی که اینجا نشسته شیخ نورانی و خیلی جالبی است ایشان چه کسی هست. تا به حال من ندیدیمش.

آقای مصباح گفت که این آقای شیخ‌محمدتقی بهجت است تازه از عراق آمده اینجا یک دو سه سالی است آمده و من درس ایشان می‌روم، گفتم عجب خوب چرا به من نگفتی که من هم بیایم، گفت که خوب از حالا بیا، دو سال و نیم سه سال بود که ایشان می‌رفت که بعدش من هم ملحق شدم به ایشان برای درس.

حدود 12 سال هم با ایشان درس آقای بهجت می‌رفتیم درس فقه، مکاسب و طهارت ایشان که خود درس گفتن ایشان هم از نظر علمی یک بحث مفصل دارد.

برای خواندن ادامه متن با ذکر صلوات به ادامه مطلب مراجعه کنید

یک روز در آمد و رفت من در صحن به ایشان(حضرت آیت الله بهجت(ره)) رسیدم سلام کردم و تعارف و اینها، فرمودند که آقای مسعودی به این خدّام حرم بگویید در داخل حرم و دور ضریح دادوقال نکنند داد نزنند، بعد فرمودند برای چی برای اینکه ملائکه‌های آسمان می‌آیند اینجا برای دور ضریح آمد و رفت می‌کنند عین جمله است و اینها که داد می‌زنند آنها ناراحت می‌شوند. این یکی از چیزهایی بود که من از ایشان شنیدم و بعد ایشان می‌فرمودند که راه سلوک یک چیز است اگر کسی بخواهد به خدا برسد یک کار باید بکند، گفتم آقا یک کار که خیلی آسان است، گفت من حالا می‌گویم یک کار، فقط ترک معصیت بکنند، از اوامر و واجبات هرچی می‌توانند از واجبات لازم نیست زیادی، همان واجبات را انجام بدهند اما معصیت ترک کنند.

اگر کسی در راه عرفان معصیت خدا را ترک کرد این به یک مقاماتی می‌رسد و خیلی هم جالب می‌شود، اگر کسی معصیت بکند هرچی هم دعا بخواند نماز بخواند عوامل اوامر را انجام بدهد این مثل این می‌ماند که یک سر سوزن آتش بیاید و همه این خرمن را بسوزاند، راه سلوک این است که انسان از معصیت کناره بگیرد، چشمش زبانش دستش قلبش پایش معصیت نکند، این وضع سلوکی ایشان بود.

من حدود پانزده سال است که از طرف آقای خامنه‌ای تولیت اینجا را دارم، پنج شش سال قبل بود اینها را دقیق هرچی من می‌گویم پخش کنید اضافه نکنید کم هم نکنید تا مردم بفهمند چه خبر است، همین‌جا نشسته بودم جای شما نگاهم افتاد به گنبد، گفتم من بلند بشوم بروم بالای پشت بام گنبد ببینم گنبد چه خبر است، این طلایی که شما الان می‌بینید اینجا روی گنبد است این در حدود 125 یا 150 سال قبل طلا شده بود در زمان یکی از شاه‌ها، طلا شدن اینجا هم می‌دانید چی هست که یک پوسته زیر دارد آجری، یک پوسته رو مس است، مس را روی آن را طلا می‌کنند می‌آورند نصب می‌کنند آنجا.


من رفتم بالا متوجه شدم که این پوسته رو که طلایی است این دارد برمی‌آید از آن پوسته زیری، حدودی یک مقدار فاصله گرفته ممکن است یک وقت خراب بشود، خیلی نگران شدم آمدم اینجا نشستم معاون اداری مالی را من خواستم گفتم که این گنبد را شما به یک نفر بگو که برود برآورد کند ببیند پول چقدر می‌خواهد خرجش است که تمام این را برداریم از نو طلا کنیم و درست کنیم چقدر خرجش است چقدر زمان می‌برد و طلا چقدر می‌خواهد.

ایشان که نشسته بود گفت که بسیار خوب، شاید امروز یا فردا صبحش به یکی از استادهای فن مهندسی گفت رفت بالا و آمدند و رفتند و آمدند و گفتند که ایشان رفته آمده، گفتم چی؟ گفت آقاجان این 240 کیلو طلا می‌‌خواهد، 25 تن مس می‌خواهد، حدود 400، 500 میلیون تومان هم دستمزد، چهار سال هم کار تا این را برداریم از نو به تمام معنا با فن امروزی این را طلا کنیم.

من به ایشان گفتم که خوب عین جمله‌ها است گفتم خوب ما که پولش را که نداریم چهار میلیارد تومان آن روز شش سال هفت سال قبل پول می‌خواهد، چهارصد پانصد میلیون تومان هم پول دستمزد می‌خواهد چهار سال هم که وقت می‌خواهد خوب من نه عمرش را دارم دست من است من چه می‌دانم من شاید فردا صبح رفتیم، پول هم که نداریم پس رهایش می‌کنیم ولش کنید هرچی خدا خواست.

بیست و چهار ساعت شاید این حرف‌ها شد یکی دو روز گذشت علی‌آقای بهجت پسر ایشان به من زنگ زد که آقا فرمودند بیایید اینجا، یا این بود یا خودم رفتم این دفعه اول را خودم رفتم کار داشتم کارهای امور خمس و زکات و اینها می‌دادند به ما می‌رفتیم می‌دادیم، رفتم آنجا آن منزلشان هم منزل قبلی بود این منزل نبود یک منزلی داشتند دو سه تا اتاق خیلی ناجور و شکسته و اینها بود که چندین سال در آن زندگی می‌کردند.

من رفتم در اتاق اولی نشستم و آقا آمد و من هم رفتم آنجا و به محض اینکه من از در رفتم بیرون نشستم آقای بهجت به من فرمودند که فلانی چرا این گنبد را درست نمی‌کنید این گنبد دارد خراب می‌شود، من یک دفعه گفتم مگر ایشان رفته بالای گنبد دیده گنبد را که دارد خراب می‌شود، نرفته است که، کسی هم که دیروز تابحال به ایشان خبر نداده که گنبد دارد خراب می‌شود، فرمودند که بله این گنبد را شما درست کنید این گنبد دارد خراب می‌شود و خدا پولش را هم می‌رساند.

بعد فرمودند که خدا عمرش را هم می‌دهد، بدون اینکه ما یک کلمه صحبت بکنیم، اینها چیزهایی نیست که آدم بتواند خدای‌نکرده دروغ درست کند اینجا چیزهایی است که خودم بودم و دیدم و من متوجه شدم که خوب ایشان دارد به ما می‌گوید با یک وضع دیگری دارد می‌گوید نصیحت نمی‌خواهد بکند می‌‌خواهد بفرماید که باید انجام بشود، خدا پولش را می‌دهد و درستش کنید.

گفتم چشم آقا انشاءالله، اما در فکر خودم این بود که چشمی که دارم می‌گویم خوب من پول ندارم که، چهار میلیارد پول می‌خواهد 240 کیلو طلا می‌خواهد نمی‌دانم چقدر پول مزد می‌خواهد و اینها، گفتم چشم آقا چشم، شاید چشم‌های اینجوری هم می‌گفتیم دیگر، ایشان یک وقت صدا کرد علی آقا پنج میلیون تومان بدهید به ایشان برای طلاکاری گنبد، من در دل خودم و فکر خودم گفتم آقا ما چهار میلیارد تومان پول می‌خواهیم آقا پنج میلیون تومان می‌دهد چه تناسبی دارد.

آقا فرمودند که علی آقا پنج میلیون تومان دیگر هم به ایشان بدهید، ده میلیون تومان برای خرج گنبد، خوب ما آمدیم و ایشان هم ده میلیون تومان ریختند به حساب آستانه برای گنبد، چون ما هیچ وقت حساب شخصی نداریم حساب مال آستانه است. من آمدم اینجا فکر کردم که آخر ما که پولی نداریم با ده میلیون تومان نمی‌توانیم کار بکنیم. یک دو سه روزی گذشت علی آقا ایندفعه زنگ زد گفت آقا می‌فرمایند بیایید اینجا.

من رفتم پیش ایشان، ایشان فرمودند که چرا شروع نمی‌کنید گنبد را، خراب است درستش کنید دیگر، عرض کردم آقا آخر با ده میلیون تومان ایشان فرمودند که خدا پولش را می‌رساند کار درست می‌شود، گفتم چشم آقا، من متوجه شدم که قطعاً یک راهی یک کاری اینجا هست این انجام خواهد شد، ما در حدود دو سه سال قبل از این یک زمینی در تهران خریده بودیم که این را بسازیم و به قول آقایان بسازبفروش بکنیم اگر منافعی دارد بیاوریم اینجا صرف بکنیم، این نیمه‌تمام مانده بود ما پول نداشتیم خرجش بکنیم کسی هم نمی‌خرید.

من اینجا نشسته بودم همین‌جا دیدم که یک آقایی زنگ زد از تهران گفت که آقا من شنیدم شما یک ساختمان نیمه‌تمام دارید اینجا این را من آماده‌ام برای خریدش بگیرم تمامش کنم ما هم که خوب از خدا می‌خواستیم که این کار بشود بالاخره پول که نداریم چه کار کنیم، گفتم خیلی خوب، گفت پس من کی بیایم، گفتم شما دو سه روز دیگر بیا اینجا با هم صحبت می‌کنیم.

آمد صحبت کردیم و ما با یک نفر دیگر هم شریک بودیم ساختمان بزرگی هم بود، شریک بودیم و ایشان بالاخره اینجا را خریدند هشتصد میلیون تومان سهم ما شد که به ما بدهد، بنا شد که خوب امور محضری‌ و قانونی‌اش درست بشود و پول را بریزند به حساب ما، ما در این ضمن که ایشان این پول را گفتند می‌دهیم زنگ زدم به آقای رئیس‌جمهور وقت که آقای خاتمی بود، زنگ زدم که ما اینجا گنبد را می‌خواهیم طلایش را عوض بکنیم شما دستور بدهید به بانک مرکزی 240 کیلو طلا به ما بدهند سود از ما نگیرند با آن پولی که خریدند به ما بدهند.

خوب آنها کمتر می‌خریدند این را، ایشان گفتند که شما باید بروید پیش آقای نوربخش رئیس کل بانک مرکزی، رئیس کل آن وقت آقای نوربخش بود فوت شده، و با ایشان صحبت بکنید، من رفتم پیش ایشان گفتم آقا ما می‌خواهیم این را طلا بکنیم 240 کیلو طلای بیست و چهار عیار می‌خواهیم آقای خاتمی هم گفتند بیاییم پیش شما. ایشان گفت اگر آقای خاتمی دستور بدهد راضی باشد من انجام می‌دهم. گفتیم خوب چه کار کنیم، گفت دو سه روز بگذرد من با ایشان صحبت بکنم.

دو سه روز گذشت و دیدم زنگ زدند که برای شما 240 کیلو طلا گذاشتیم هشتصد میلیون تومان پولش می‌شود، دقت کنید جریان‌ها را، من واقعاً یک مقداری تکان خوردم که چی هست جریان از کجا اینها درست می‌شود، زنگ زدم به آن آقا که آقا پول ما، گفت پول شما آماده است گفتم بریز به حساب بانک مرکزی، اصلا ما پول نگرفتیم هشتصد میلیون تومان را ریختند به حساب بانک مرکزی بابت 240 کیلو طلا.


من بلند شدم با یکی از بچه‌هایم با ماشین شخصی خودم رفتم بانک مرکزی در خزانه طلا با آن آقای جلیلیان که متصدی بوده 240 کیلو طلا وزن کردند دادند به ما گذاشتیم در ماشین شخصی برداریم بیاییم. شما دقت می‌کنید که 240 کیلو طلا را بگذاریم در یک ماشین نه من در امنیت هستم نه ماشین، اصلاً چی هست جریان،‌240 هزار تومان را بگذاری آدم نگران می‌شود ما اساساً بطور کلی توجه به این نداشتیم که حالا، ما خیال کردیم 240 کیلو آهن است برمی‌داریم می‌آییم. گذاشتیم در ماشین آمدیم اینجا، شب بود آمدیم اینجا من گفتم خدایا حالا چه کار کنم، خودم ماشین را بردم در منزل و خودم هم در ماشین خوابیدم.

صبح آوردیم 240 کیلو طلا را دادیم به خزانه و گذاشتند و خوب این طلا، حالا چه کار کنیم بقیه‌اش را، بقیه‌اش اینکه پول کارگری و اینها می‌خواهد دیگر، یک آقایی به من زنگ زد اسمش هم نمی‌برم گفت که هرچه مزد اینجا باشد شما اعلام کردید من می‌دهم، گفتیم حدود 500 میلیون تومان می‌شود گفت هرچی می‌خواهد باشد، گفتیم خیلی خوب، ریخت به حساب ما 500 میلیون تومان.

فکر کردیم که خوب دیگر حالا کار درست است، 100 میلیون تومان از این را برداشتیم بردیم تجهیز آبکاری طلاکاری خریدیم وان می‌خواهد و چیزهای دیگر می‌خواهد که الان داریم اینجا دستگاه آبکاری طلایش اینجا موجود است، خوب حالا استاد می‌خواهد استاد طلاکاری می‌خواهد باید معلوم باشد چون شما می‌دانید طلاکاری چند رقم است اخیرا یک رقمش بوده که با برق انجام می‌دهند.

گفتند یک استاد طلاکاری در مشهد هست که گنبد علی ابن موسی‌الرضا علیه‌السلام را طلاکاری کرده آن در این جهت استاد است. ما به ایشان زنگ زدیم که آقا ما می‌خواهیم این کار را بکنیم اینها را که من می‌گویم در ظرف بیست روز الی یک ماه درست شده، که شما بیا اینجا استادکاری بکن و اینها، گفت من در پیشگاه علی ابن موسی الرضا کار می‌کنم و نمی‌توانم اینجا را رها کنم که، من اینجا رسمی هستم اینجا.

خوب یکی دو سه روز گذشت من دیدم که خود آن آقا به نام پاکدل الان هم اینجا هست در طلاکاری ما موجود است، زنگ زد که آقا من دو روز است بازنشسته شدم. من نمی‌دانم آقای بهجت مثل اینکه همه اینها را می‌دیده آقا پولش می‌رسد نمی‌دانم ناراحت نباش چی می‌شد، پانزده میلیون تومان ایشان داد ما چهار میلیارد تومان اینجا خرج کردیم. خوب ایشان آمد اینجا چهار سال وقتش شد دو سال و دو سه ماه، این گنبد را که می‌بینید کلش را از پایین تا بالا ما همه را برداشتیم مس‌هایش را برداشتیم شماره کردیم الان در انبار موزه ماست، از نو مس جدید طلای جدید با آبکاری جدید 240 کیلو طلا روی این گنبد طلاکاری شده، دو سال و نیم هم بیشتر طول نکشید، از چهار سال شد دو سال و نیم و این از چیزهایی بود که من به آقای خامنه‌ای به مقام معظم رهبری گفتم جریان این است ایشان فرمود که عین جمله آیةالله بهجت هرچی بگویند من چشم‌بسته قبول می‌کنم ولی پول ندارم بدهم، گفتم آقا ما پول نمی‌خواهیم خدای متعال همه اوضاع پولی‌اش را هم درست کرده.

خوب یک مقداری هم از آن پول اضافه آمد و از آن چیز که ایوان را طلا کردیم، ایوان طلای اینجا طلایش مال ده بیست سال قبل بود از بین رفته بود همه را برداشتیم با بهترین مقرنس‌کاری طلاکاری‌اش کردیم.


منبع :گلباران




طبقه بندی: بصیرت، حکمت، معرفت،
[ سه شنبه 12 مهر 1390 ] [ 14:55 ] [ مهدی دوستدار شهدا ] [ نظرات ]
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.
درباره وبلاگ

سلام دوستان عزیز این وبلاگ رو با کمک دوستان عزیزم
راه اندازی کردم و هدف از این کار آشنایی و همدلی با سایر
دوستان منتظر ظهور وکسب معرفت دینی و معنوی جهت آمادگی
برای ظهور آقا امام زمان عجل الله وهمچنین گرامیداشت یاد و خاطره
شهدای عزیز ایران اسلامی است
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب




فال حافظ






بک لینک , قالب بلاگفا